دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
ز گوینده پرسید خواننده مردکزین پس جهانجوی بهمن چه کرد
فرامرز را چون رسید آگهیرخ لعل او شد به رنگ بهی
سر نامه از نزد دستان سامسوی نامور شاهِ با نام و کام
به پاسخ چنین گفت کای گرگ پیرتو را گفت یزدان که هرگز ممیر؟
وز آنجا بشد بهمن سرفرازبه لشکرگهِ خویشتن رفت باز
سپهبد پشوتن که دستور بوداز آسایش او روز و شب دور بود
یکی نامه کرد آنگهی شهریاربه گُردان پر از رنگ بوی و نگار
به بهمن یکی پاسخ نامه کردکه ای شاه با فرّ و با دار و برد
چو بهمن چنان دید هم در زماننشست از بَرِ باد پای دمان
چنین بود رزم نخست و دومازین پس بگوییم رزم سیوم
به سلمان چو فرزانه پیغام کردکه با او ترا کرد باید نبرد
جهان بود چون بیشهای پر زنیروان گشته از هر تنی خون و خوی
وزان روی زال و فرامرز و سامبرفتند با شادی و ناز و کام
سَرِ ماه برخاست آواز ناینخستین پشوتن روان شد ز جای
هم امشب بدادی تو این کام کنچنانم کجا زنده شد سام من
وزان روی بهمن همی کرد رایسپیده دم آورد بر اسب پای
بدان شادکامی سه روز و سه شبسپه را ز خنده نیاسود لب
سر نامه از زال بسیار سالکه گردون ورا کرد بی پر و بال
چو پوینده از پیش دستان برفتشتابید نزد فرامرز تفت
سر نامه نام توانا خدایجهاندار نیرو ده رهنمای
وزانجا فرامرز با ده هزاردلیران و گردان و مردان کار
بپیوست با شهر پیکار و جنگجهان کرد بر شهریاران تار و تنگ
سحرگاه هنگام بانگ خروسبیامد ز درگاه او بانگ کوس
گروهی برادر گروهی پدرگروهی گرانمایه فرخ پسر