دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
به هشتم که شد عاج چون آبنوسز درگه خروش آمد و بانگ کوس
به گردان بفرمای و بر لشکریهر آن کس که دارد ره مهتری
یکی داستان ایدر اندر خورستکه دانش فراوان بدو اندرست
چو برزین در آن بیشه شد با سپاهز تنگی پراکندهتر شد سپاه
برفت و بدید او دو شیر دژمبه زیر درختی نشسته بهم
دگر هفته فرمود تا استوانسوی عرض بردند پیر و جوان
یکی نامهای او به برزین نوشتفراوان بدو اندرون خوب و زشت
به هنگام پیوستن کارزارپیاده برآرد ز دشمن دمار
شهنشاه مر جامه را کرد چاککلاه از سر انداخت بر روی خاک
نویسنده را گفت پیش آرنییکی نامه از مشک تر کن به وی
چنان بُد که یک روز برزین گُردز گُردان تنی چند با خود ببرد
سپهبد ز گفتار او شد دژمفرو ماند و دیگر نزد هیچ دم
دَرِ گنج بگشاد یزداد گوسپه را همی ساز دادند نو
جهان چون بپوشید دیبای زردبدرید پیراهن لاژورد
فرود آمد از پیل و عیبه بخواستسلیح تن خویشتن کرد راست
نه مرد نژادست گفت این جواندل شیر دارد تن پهلوان
بزرگان به خوردن نهادند رویشبو روز با بادهی مشکبوی
یکی نامه کرد او به نزدیک توربه نام خداوند خورشید و نور
همه شب دو لشکر همی ساز کردچو خورشید بر چرخ پرواز کرد
همانگاه خالد برفت از سپاههمی رفت تا هم بَرِ قلبگاه
چو شب گشت بهمن سپه در کشیدسوی شهر ساری ره اندر کشید
یکی روز تور اندر آمد ز درسخن گفت با پهلوان در بدر
تو با روشنه جام بده گسارکه من رفت خواهم بَرِ شهریار
ز لشکر برآمد ز شادی خروشز بازاری و گُرد پولادپوش