دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
صاحبدلان بگوئید آن شوخ دلربا راکز حال دل بپرسد عشاق بی نوا را
نشوند پرتو افکن مه و آفتاب بی توچو تو شمع دلفروزی که شدم کباب بی تو
دیدم به عشوه و ناز جولان کنان به راهیعالم فروز مهری آفاق سوز ماهی
بر در صومعه هر بوالهوسی می آیدکی چو من رند قدح نوش کسی می آید
آنکه دهد به عاشقان گریهٔ های های راداده بلعل گلرخان خندهٔ دلگشای را
محفل افروز ازل غیر رخ یار نبودپرتو عشق به هر کوچه و بازار نبود
آنکه از عشق و طرب منع دل ما می کردگل رخسار تو ای کاش تماشا می کرد
سهل است فتنه ای اگر از آسمان رسدمشکل اگر زگردش چشم بتان رسد
به سر شوری ز سودای تو باشدبه دل داغ تمنای تو باشد
خوش آن روزی که دل در طرهٔ دلدار میبستمبرهمنوار از زلف صنم زنار میبستم
چه تفاوت است جانا حرم و کنشت ما راکه کشد صنم پرستی به سوی بهشت ما را
رشک خورشید و قمر چهرهٔ زیبایی هستنور انجم ز رخ آینه سیمایی است
رخ نموده از برقع نازنین قصب پوشیجان و دل به یغما برد رهزن دل و هوشی
ز آب عارضت گلزارها از آب و رنگ افتدچو لعل دلفریبت کی دهان غنچه تنگ افتد
ز دست ماهروی نازنینیمسلمانان نه دل دارم نه دینی