دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
چو دست قدرت خراط حقهٔ مینافشاند بر رخ کافور عنبر سارا
شه سریر چهارم که شاه انجم اوستنوشته بر رخ منشور دولتش طغرا
صباح عید و رخ یار و روزگار شبابخروش چنگ و لب زندهرود و جام شراب
خوشوقت عاشقی که دمی یاریار اوستخرم دلی که دلبر او غمگسار اوست
دولت قرین دولت صاحبقران ماستدنیا به کام پادشه کامران ماست
آمد نسیم و نکهت گل در جهان فکندبلبل ز شوق غلغه در بوستان فکند
چو صبح رایت خورشید آشکار کندز مهر قبلهٔ افلاک زرنگار کند
چو شقهٔ شب عنبر نثار بگشاینددر سراچهٔ نیلی حصار بگشایند
پیش از آن کین کار بر این سقف مینا کردهاندوین مقرنس قبهٔ نه توی مینا کردهاند
سپیدهدم علم صبح چون روان کردندزمهر بر سر آفاق زرفشان کردند
دمید باد دلاویز و بوی جان آوردنوید کوکبهٔ گل به گلستان آورد
خدای تا خم این برکشیده ایوان کرددر او نشیمن ناهید تیر و کیوان کرد
ترکم چو قصد خون دل عاشقان کندز ابرو و غمزه دست به تیر و کمان کند
جهان خوشست و چمن خرمست و بلبل شادببار بادهٔ گلرنگ هرچه بادا باد
بنوش باده که فصل بهار میآیدنوید خرمی از روزگار میآید
خوش آن نسیم که بوئی ز زلف یار آردبه عاشقی خبر یار غمگسار آرد
نسیم باد سحر عزم بوستان دارددمید و بازدمش کیمیای جان دارد
باز گل جلوهکنان روی به صحرا داردنوجوان است سر عیش و تماشا دارد
همیشه تا سپر مهر زرفشان باشدغلام سایهٔ چتر خدایگان باشد
تا زمان برقرار خواهد بودتا زمین پایدار خواهد بود
گیتی ز یمن عاطفت شاه کامکارخورشید عدل گستر و جمشید روزگار
باز به صحرا رسید کوکبهٔ نوبهارساقی گلرخ بیا بادهٔ گلگون بیار
صبحدم کز حد خاور خسرو نیلی حصارلشگر رومی روان میکرد سوی زنگبار
میرسد نوروز عید و میدهد بوی بهارباد فرخ بر جناب شاه گردون اقتدار