دفتر شعر
۲۵ شعر در این دفتر
چون ز بهر فال بگشائی کتاباز عبید آن فال را بشنو جواب
سلطان تاجبخش جهاندار امیر شیخکاوازهٔ سعادت جودش جهان گرفت
مرا قرض هست و دگر هیچ نیستفراوان مرا خرج و زر هیچ نیست
خدایگان جهان رکن دین عمیدالملکتوئی که چرخ به جاه تو التجا دارد
صاحبقران و صاحب دیوان عمید ملکای آنکه هرچه کرد ضمیرت صواب کرد
ای جوانبخت وزیری که کند افسر سرخاک پایت چو بدین گنبد خضرا برسد
نماند هیچ کریمی که پای خاطر منز بند حادثهٔ روزگار بگشاید
در علم حساب ار زانک رای تو تبه باشدبر کس چه نهی تهمت کس را چه گنه باشد
به نای و نی همه عمرم گذشت و میگفتمدریغ عمر و جوانی که میرود بر باد
ای عبید این گل صد برگ بر اطراف چمنهیچ دانی که سحرگاه چرا میخندد
آنکه گردون فراشت و انجم کردعقل و روح آفرید و مردم کرد
عبید این حرص مال و جاه تاکیجهان فانیست رو ترک جهان گیر
بفیروزی در این قصر همایونکه بادا تا به نفخ صور معمور
چه تفاوت کند ار زانکه بیائی بر ما« بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار»
چون در این دنیا عزیزم داشتی یارب به لطفوز بسی نعمت نهادی بر من مسکین سپاس
مردم به عیش و شادی و من در بلای قرضهریک به کار و باری و من مبتلای قرض
وای بر من که روز شب شدهامدایما همنشین و همدم قرض
زهی لعل لب نازک میانتمراد دیدهٔ باریک بینان
چه خوش باشد در این فرخنده ایواننشان افزودن و مجلس نهادن
ای دل ز اهل و اولاد دیگر مکش ملامهدر شهر خویش بنشین بالخیر والسلامه
بیش از این از ملک هر سالی مراخردهای از هر کناری آمدی
ای اقچه گرد روی کانیای بی تو حرام زندگانی
نشستن با نشاط و کامرانیطرب کردن در این کاخ کیانی
حریم قلعهٔ دارالامان که در عالمچو آسمان به بلندیش نیست همتائی