دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
تا سمو سر برآورید از دشتگشت زنگار گون همه لب کشت
نیست فکری به غیر یار مراعشق شد در جهان فیار مرا
زرع و ذرع از بهار شد چو بهشتزرع کشتست و ذرع گوشهٔ کشت
اشتر گرسنه کسیمه بردکی شکوهد ز خار؟ چیره خورد
هر کرا راهبر زغن باشدگذر او به مرغزن باشد
دیوه هر چند کابرشم بکندهرچه آن بیشتر به خویش تند
گاو مسکین ز کید دمنه چه دید؟وز بد زاغ بوم را چه رسید؟
دور ماند از سرای خویش و تبارنسری ساخت بر سر کهسار
گرچه نامردمست آن ناکسنشود سیر ازو دلم یرگس
دخت کسری ز نسل کیکاوسدرستی نام، نغز چون طاوس
تبر از بس که زد به دشمن کوسسرخ شد همچو لالکای خروس
آن که از این سخن شنید ارزشباز پیش آر، تا کند پژهش
خویشتن پاک دار و بیپرخاشهیچ کس را مباش عاشق غاش
خویشتن پاک دار بیپرخاشرو به آغاش اندرون مخراش
خویش بیگانه گردد از پی دیشخواهی آن روز مزد کمتر دیش
از بزرگی که هستی، ای خشنوکچاکرت بر کتف نهد دفنوک
از تو خالی نگارخانهٔ جمفرش دیبا فگنده بر بجکم
من چنین زار ازان جماش شدمهمچو آتش میان داش شدم
من چنان زار ازان جماش درمهمچو آتش میان داش درم
جان ترنجیده و شکسته دلمگویی از غم همی فرو گسلم
باد بر تو مبارک و خنشانجشن نوروز و گوسپند کشان
بودنی بود، می بیار اکنونرطل پرکن ، مگوی بیش سخون
چون نهاد او پهند را نیکوقید شد در پهند او آهو
چون به بانگ آمد از هوا بخنومی خور و بانگ رود و چنگ شنو