دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
شبی دیرند و ظلمت را مهیاچو نابینا درو دو چشم بینا
درنگ آر ای سپهر چرخ واراکیاخن ترت باید کرد کارا
چراغان در شب چک آن چنان شدکه گیتی رشک هفتم آسمان شد
چو یاوندان به مجلس می گرفتندز مجلس مست چون گشتند رفتند
نیارم بر کسی این راز بگشودمرا از خال هندوی تو بفنود
اگرچه در وفا بی شبهی و دیسنمیدانی تو قدر من ازندیس
بود زودا، که آیی نیک خاموشچو مرغابی زنی در آب پاغوش
الهی، از خودم بستان و گم کنبه نور پاک بر من اشتلم کن
سر سرو قدش شد باژگونهدو تا شد پشت او همچون درونه
تو از فرغول باید دور باشیشوی دنبال کار و جان خراشی
به راه اندر همی شد شاهراهیرسید او تا به نزد پادشاهی
بهشت آیین سرایی را بپرداختزهر گونه درو تمثالها ساخت