دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
شبی چون شبه روی شسته به قیرنه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
چو کیخسرو آمد به کین خواستنجهان ساز نو خواست آراستن
چو بگذشت یک چندگاه این چنینپس آگاهی آمد بدربان ازین
ببخشود یزدان جوانیش رابهم برشکست آن گمانیش را
چو یک هفته گرگین برهبر بپایهمی بود و بیژن نیامد بجای
نویسندهٔ نامه را پیش خواندوزین داستان چند با او براند
چو آمد بر شاه کهترنوازنوان پیش او رفت و بردش نماز
چو گرگین نشان تهمتن شنیدبدانست کآمد غمش را کلید
چو سالار نوبت بیامد بدربشبگیر بستند گردان کمر
منیژه خبر یافت از کاروانیکایک بشهر اندر آمد دوان
بدانگه که رستم ببربر گرهبرافگند و زد بر گره بر زره
برفتند با رستم آن هفت گردبنه اشکش تیزهش را سپرد
چو خورشید سر برزد از کوهسارسواران توران ببستند بار
چو آگاهی آمد بشاه دلیرکه از بیشه پیروز برگشت شیر