دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
چو لهراسپ بنشست بر تخت دادبه شاهنشهی تاج بر سر نهاد
دو فرزند بودش به کردار ماهسزاوار شاهی و تخت و کلاه
همی رفت گشتاسپ پرتاب و خشمدلی پر ز کین و پر از آب چشم
شب تیره شبدیز لهراسپیبیاورد با زین گشتاسپی
چو گشتاسپ نزدیک دریا رسیدپیاده شد و باژ خواهش بدید
همی بود گشتاسپ دل مستمندخروشان و جوشان ز چرخ بلند
چنان بود قیصر بدانگه برایکه چون دختر او رسیدی بجای
چو بشنید قیصر بر آن برنهادکه دخت گرامی به گشتاسپ داد
یکی رومئی بود میرین به نامسرافراز و بارای و با گنج و کام
چو نزدیک شد بیشه و جای گرگبپیچید میرین و مرد سترگ
ز میرین یکی بود کهتر به سالز گردان رومی برآورده یال
بشد اهرن و هرچ گشتاسپ خواستبیاورد چون کارها گشت راست
به قیصر خزر بود نزدیکتروزیشان بدش روز تاریکتر
چو خورشید شد بر سر کوه زردنماند آن زمان روزگار نبرد
برین نیز بگذشت چندی سپهربه دل در همی داشت و ننمود چهر
پر اندیشه بنشست لهراسپ دیربفرمود تا پیش او شد زریر
چو برخاست قیصر به گشتاسپ گفتکه پاسخ چرا ماندی در نهفت