دفتر شعر
۸ شعر در این دفتر
یکی پیر بد نامش آزاد سروکه با احمد سهل بودی به مرو
چنین گوید آن پیر دانشپژوههنرمند و گوینده و با شکوه
بداختر چو از شهر کابل برفتبدان دشت نخچیر شد شاه تفت
چو با خستگی چشمها برگشادبدید آن بداندیش روی شغاد
ازان نامداران سواری بجستگهی شد پیاده گهی برنشست
فرامرز چون سوک رستم بداشتسپه را همه سوی هامون گذاشت
چنین گفت رودابه روزی به زالکه از داغ و سوگ تهمتن بنال
چو شد روزگار تهمتن به سربه پیش آورم داستانی دگر