دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
به بیماری اندر بمرد اردشیرهمی بود بیکار تاج و سریر
چو بیگاه گازر بیامد ز رودبدو جفت او گفت هست این درود
به گازر چنین گفت روزی که منهمی این نهان دارم از انجمن
چنان بد که روزی یکی تندبادبرآمد غمی گشت زان رشنواد
بگفت این و زان جایگه برگرفتازان مرز تا روم لشکر گرفت
وزان جایگه بازگشتند شادپسندیده داراب با رشنواد
ز درگاه پرده فروهشت شاهبه یک هفته کس را ندادند راه