دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
کنون پادشاه جهان را ستایبه رزم و به بزم و به دانش گرای
کنون ای سراینده فرتوت مردسوی گاه اشکانیان بازگرد
چو دارا به رزم اندرون کشته شدهمه دوده را روز برگشته شد
چو نه ماه بگذشت بر ماهچهریکی کودک آمد چو تابنده مهر
چو آمد به نزدیکی بارگاهبگفتند با شاه زان بارخواه
یکی کاخ بود اردوان را بلندبه کاخ اندرون بندهای ارجمند
چو شد روی کشور به کردار قیرکنیزک بیامد بر اردشیر
چنان بد که بیماه روی اردواننبودی شب و روز روشنروان
چو شب روز شد بامداد پگاهبفرمود تا بازگردد سپاه
وزین سو به دریا رسید اردشیربه یزدان چنین گفت کای دستگیر
یکی نامور بود نامش سباکابا آلت و لشکر و رای پاک
چو آگاهی آمد سوی اردواندلش گشت پربیم و تیرهروان
سپاهی ز اصطخر بیمر ببردبشد ساخته تا کند رزم کرد
چو خورشید شد زرد لشکر براندکسی را که نابردنی بد بماند
ببین این شگفتی که دهقان چه گفتبدانگه که بگشاد راز از نهفت
ز شهر کجاران برآمد نفیربرفتند با نیزه و تیغ و تیر
چو آگه شد از هفتواد اردشیرنبود آن سخنها ورا دلپذیر
به جهرم یکی مرد بد بدنژادکجا نام او مهرک نوشزاد
پراندیشه بود آن شب از کرم شاهچو بنشست خورشید بر جایگاه
وزان جایگه شد سوی جنگ کرمسپاهش همی کرد آهنگ کرم
چو آگاه شد زان سخن هفتواددلش گشت پردرد و سر پر ز باد