دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
به بغداد بنشست بر تخت عاجبه سر برنهاد آن دلفروز تاج
بدانگه که شاه اردوان را بکشتز خون وی آورد گیتی به مشت
به دل گفت موبد که بد روزگارکه فرمان چنین آمد از شهریار
چو هنگامه زادن آمد فرازازان کار بر باد نگشاد راز
بیامد به شبگیر دستور شاههمی کرد کودک به میدان سپاه
چو شاپور شد همچو سرو بلندز چشم بدش بود بیم گزند
کنون بشنو از دخت مهرک سخنابا گرد شاپور شمشیرزن
بسی برنیامد برین روزگارکه سرو سهی چون گل آمد به بار
کنون از خردمندی اردشیرسخن بشنو و یک به یک یادگیر
چو از روم وز چین وز ترک و هندجهان شد مر او را چو رومی پرند
به گفتار این نامدار اردشیرهمه گوش دارید برنا و پیر
چو بر تخت بنشست شاه اردشیربشد پیش گاهش یکی مرد پیر
الا ای خریدار مغز سخندلت برگسل زین سرای کهن
چو سال اندر آمد به هفتاد و هشتجهاندار بیدار بیمار گشت