دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
پسر گفتش گر این شهوت نباشدمیان شوی و زن خلوة نباشد
پدر گفتش تو زنهار این میندیشکه برگیرم خیال شهوة از پیش
شهی را سیمبر شهزادهای بودز زلفش مه به دام افتادهای بود
یکی علوی یکی عالم یکی حیزبسوی روم میبردند هر چیز
سلیمان با چنان کاری و باریبه خیلی مور بگذشت از کناری
علی میرفت روزی گرمگاهیرسید آسیب او بر مور راهی
فرس میراند نوشروان چو تیریبه ره در، چون کمانی دید پیری
یکی از خواجهٔ جُندی بپرسیدکه تو به یا سگی وز کس نترسید
مگر معشوق طوسی گرمگاهیچو بیخویشی برون میشد براهی
یکی صوفی گذر میکرد ناگاهعصا را بر سگی زد در سر راه
چو بوالفضل حسن در نزع افتادیکی گفتش که ای شرع از تو آباد