دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
پسر گفتش که زن زانست مقصودکه فرزندی شود شایسته موجود
پدر گفتش که فرزندست مطلوبولی وقتی که نبود مرد معیوب
مگر یک روز ابراهیم ادهمبپرسید از یکی درویش پُر غم
جهان صدق شیخ گورگانیکه قطب وقت خود بود از معانی
یکی ترسای تاجر بود پر سیمکه او را خواجگی بودی در اقلیم
یکی پیری چو ماهی یک پسر داشتکه با روی نکو خُلق و هنر داشت
چو یعقوب و چو یوسف آن دو دلداربهم دیگر رسیدند آخر کار
چو پیش یوسف آمد ابن یامیننشاندش هم نفس بر تخت زرّین
چنین خواندم که در محشر جوانیدرآید وز خدا خواهد امانی
چنین نقلست در اخبار کان روزکه برخیزد قیامت وان همه سوز
مگر پرسید درویشی ز مجنونکه چندست ای پسر سن تو اکنون
یکی پرسید ازان مجنون که تب داشتکه تب میگیردت مجنون عجب داشت