دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
پسر گفتش دلم حیران بماندستکه بی شه زادهٔ پریان بماندست
به هندستان یکی را کودکی بودکه عقلش بیش و عمرش اندکی بود
وزیری را یکی زیبا پسر بودکه ماه از مهر او زیر و زبر بود
در افتادند در شهری سپاهیگریزان شد نهان زان شهر شاهی
یکی شهزاده چون مه پارهٔ بودکه مهر از رشک او آوارهٔ بود
مگر محمود با پنجه سواریبه رَه در باز میگشت از شکاری