دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
دوُم فرزند آمد با پدر گفتکه من در جادوئی خواهم گهر سفت
پدر گفتش که دیوت غالب آمددلت زان جادوئی را طالب آمد
مگر بودهست جایی نانواییکه بشنید او ز شبلی ماجرایی
شبی در مسجدی شد نیک مردیکه در دین داشت اندک مایه دردی
مسیح پاک کز دنیا علو داشتبسی دیدار دنیا آرزو داشت
یکی رُهبان مگر دَیری نکو کرددرش در بست و یک روزن فروکرد
یکی ترسا مسلمان گشت و پیروزبمی خوردن شد آن جاهل دگر روز
عمر یک جزو از توریت بگرفتپیمبر چون چنان دیدش چنین گفت
یکی گبری که بودی پیر نامشکه جِدّی بود در گبری تمامش
مگر پرسید آن درویش حالیبه صدق از جعفر صادق سؤالی
یکی مجنون که رفتی در ملامتبدو گفتند فردای قیامت
یکی دیوانه بود از اهل رازینکردی هیچ جز تنها نمازی