دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
پسر گفتش که هر خلقی که هستندهمه دل در هوای خویش بستند
پدر گفتش که ای مغرور ماندهز اسرا رحقیقت دور مانده
شنیدم من که عزرائیل جانسوزدر ایوان سلیمان رفت یک روز
جوانی داشت دیرینه رفیقیرسیدش زخم سنگ منجنیقی
بشهر مصر در شوریدهٔای بودکه در عین الیقینش دیدهای بود
بگرگان پادشاهی پیش بین بودکه نیکو طبع بود و پاک دین بود
چو ببریدند ناگه بر سر دارسر دو دست حلاج آن چنان زار
چو مجنون درگه لیلی بدیدینبودی تاب آنش میدویدی
یکی زیبا پسر مهروی بودهستکه مشک از موی او یک موی بودهست
مگر پوشیده چشمی بود در راهکه بگشاده زبان میگفت الله
مگر بوالقاسم همدانی آنگاهکه از همدان برون افتاد ناگاه