دفتر شعر
۲۰ شعر در این دفتر
پسر گفتش که این کاری بلندستکه داند تا علو عشق چندست
پدر گفتش که چیزی بایدت خواستکه آن در حضرت عزت بود راست
ز عیسی آن یکی درخواست یک روزکه نام مهتر حقّم درآموز
مگر نمرود را چون هشتصد سالبرآمد تیره شد حالی بر او حال
یکی ترسا میان بسته بهزنّاربه پیش بایزید آمد ز بازار
یکی دیوانهای گریان و دلسوزشبی در پیش کعبه بود تا روز
چنین نقل است کهایّوب پیمبرکه عمری در بلایی بود مضطر
چنین گفتهست آن شمع دلفروزهمه دان یوسف همدان یکی روز
عزیزی از زلیخا کرد درخواستکه چون یوسف ببردت دل؟ بگو راست
بزرگی گفت ازل همچون کمان استهزاران تیر هر دم زو روان است
چنین گفتهست بوبکر سفالهکه با او هست پیوسته حواله
در آن ویرانه شد محمود یک روزیکی دیوانهای را دید پر سوز
درختی سبز را ببرید مردیبرو بگذشت ناگه اهل دردی
حسن یک روز رفت از بصره بیرونبه پیش رابعه آمد به هامون
به موسی گفت حق کای مرد اسرارچو تنها مینشینی دل نگه دار
یکی دیوانه در بغداد بودیکه نه یک حرف گفتی نه شنودی
یکی پرسید ازان مجنونِ غمگینکه از لیلی چه میگوئی تو مسکین
خوش آوازی ز خیل نیکخواهانمؤذّن بود در شهر سپاهان
چنین گفتهست شیخ مهنه یک روزکه رفتم پیش پیری عالم افروز
سحرگاهی مگر محمود عادلایاز خاص را گفت ای نکو دل