دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
پسر گفتش بگو تا جادوئی چیستکه نتوانم دمی بی شوقِ آن زیست
پدر گنج سخن را کرد در بازپسر را گفت ای جویندهٔ راز
حکیم ترمذی کرد این حکایتز حال آدم و حوا روایت
براه بادیه گفت آن یگانهدو جوی آب سیه دیدم روانه
بزرگی گفت چون یوسف چنان خواستکه خود با ابن یامین دل کند راست
نشسته بود ایاز و شاه پیروزایازش پای میمالید تا روز
یکی صاحب جمال دلستان بودکه از رویش عرق بر بوستان بود
در آن ساعت که محمود جهانداربرون میرفت ازدنیای غدّار
ببریدند دزدی را مگر دستنزد دَم دستِ خود بگرفت و برجست
تو نشنیدی که پرسیدند از ماهکه تو چه دوست تر داری درین راه
رفیقی گفت با مجنون گمراهکه لیلی مُرد گفت الحمدلله
کسی پرسید از ابلیس کای شومچو ملعونی خویشت گشت معلوم
بزرگانی که سر در چرخ سودندهمه در خدمت محمود بودند
چو شبلی را زیادت گشت شورشفرو بستند در قیدی بهزورش
شبی موسی مگر میرفت بر طوربه پیش او رسید ابلیس از دور