دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
سوم فرزند آمد با کمالیپدر را داد حالی شرح حالی
پدر گفتا که جهلت غالب آمددلت این جام را زان طالب آمد
مگر سلطانِ دین محمودِ غازیبه تیزی با سپه میراند تازی
مگر بهلول چوبی داشت در دستکه بر هر گور میزد تا که بشکست
نجومی نیک میدانست آن شاهشد آگه کو فلان ساعت فلان ماه
چنین گفتهست آن پاکیزه ذاتیکه گر یابد کسی از حق وفاتی
شقیق بلخی آن شیخ مدرّسمگر میگفت در بغداد مجلس
مگردیوانهٔ شوریده برخاستبرهنه بُد ز حق کرباس میخواست
یکی دیوانه میریخت اشکِ بسیاریکی گفتش چرا گرئی چنین زار
درآمد واسطی را انتباهیبدیوانه ستان در شد بگاهی
مگر یک روز در بازارِ بغدادبغایت آتشی سوزنده افتاد
چو سنگ و آهن افتادند درکارزهر دو آتشی آمد پدیدار
چنین کرد آن قوی جان نکو عقلز خواجه بوعلی فارمد نقل
چنین نقلی درستست از پیمبرکه حق گوید بشخصی روز محشر
مگر سلطان دین محمود پیروزسپه را خواست دادن عرض یک روز