دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
پسر گفتش گرت از جاه عارستکه حبّ جاه مطلوب کبارست
پدر گفتش درین شوریده زندانبطاعت میتوان شد از بلندان
مگر یک روز سنجر شاه عالیبر عبّاسه آمد جای خالی
بحق گفتا کلیم عالم آرایکسیم از دوستان خویش بنمای
چنین گفتند کان مدت که ارواحدرو بود آفریده پیش از اشباح
زنان مصطفی یک روز با همبپرسیدند ازو کای صدر عالم
مگر چون رابعه صاحب مقامینخورده بود یک هفته طعامی
مگر شوریده دل بهلول بغدادز دست کودکان آمد بفریاد
برون شد لیث بوسنجه به بازارقفائی خورد از ترکی ستمگار
یکی عابد نیاسودی ز طاعتنبودی بی عبادت هیچ ساعت
یکی پیری بخاری بود در راهمخنث پیشهٔ را دید ناگاه
بغزّالی مگر گفتند جمعیکه ملحد خواهدت کشتن چو شمعی
دعا میکرد آن داننندهٔ دینجهانی خلق میگفتند آمین
یکی دیوانه بودی بر سر راهنشسته بر سر خاکستر آنگاه
بصحرا در یکی دیوانه بودیکه چون دیوانگیش اندر ربودی
به شیخی گفت مردی کای نکوکارچه خواهی کرد اگر دولت بوَد یار