دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
پسر گفتش اگر در جاه باشمچرا آشفته و گمراه باشم
پدر گفتش چه گر اندک بوَد جاهکزان اندک بسی مانی تو در چاه
بزرگی بود از اصحاب توحیدکه شد در بادیه عمری بتجرید
یکی تابوت میبردند بر دستبدید از دور آن دیوانهٔ مست
چنین گفتهست با یاران پیمبرکه آن طفلی که میزاید زمادر
حسن میشد حسینش بود همبربجیحون چون رسیدند آن دو سرور
مگر شبلی بهمجلس بود یک روزیکی پرسید ازو کای عالمافروز
مگر روزی ایاز سیم اندامچو جانها سوخت تنها شد بحمّام
بکاری بایزید عالم افروزبصرّافان گذر میکرد یک روز
مگر ابن المبارک بامدادیبره میرفت برفی بود و بادی
یکی حبشی بر پیغامبر آمدکه تَوبه میکنم وقتش درآمد
عروسی خواست مردی چون نگاریبمهر خود ندیدش برقراری
چو اسکندر بزاری در زمین خفتحکیمی بر سر خاکش چنین گفت
یکی دیوانهٔ بی پا و سر بودکه هر روزش زهر روزی بتر بود
حسن در بصره استاد جهان بودیکی همسایه گبرش ناتوان بود