دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
پسر گفتش اگر جاهم حرامستبگو تا جامِ جم باری کدامست
پدر بگشاد الماس زبان رابسفت آنگه گهرهای بیان را
نشسته بود کیخسرو چو جمشیدنهاده جامِ جم در پیشِ خورشید
مگر سنگ و کلوخی بود در راهبدریائی در افتادند ناگاه
مگر شبلی چو شمعی سر بسر سوزبه راهِ بادیه میرفت یک روز
یکی شوریدهٔ میشد سحرگاهسر خاک بزرگی دید در راه
یکی دیوانهٔ کو بود در بندبلب میگفت رازی با خداوند
شبی برفی عظیم افتاد در راهسراپرده زده سلطان ملکشاه
فرستادست شیخ مهنه سه چیزخلالی و کلاهی و شکر نیز
ایاز سیمبر در خواب خوش بوددلش چون دیده یک ساعت بیاسود
قمر گفتا که من در عشق خورشیدجهان پُر نور خواهم کرد جاوید
شبی در خواب دید آن مرد بیدارکه ناگه بایزید آمد پدیدار
یکی پرسید از شبلی که در راهکه بودت بدرقه اول بهدرگاه؟
مگر میرفت ابراهیم ادهمبراهی در دو کس را دید با هم