دفتر شعر
۲۶ شعر در این دفتر
پسر گفتش اگر آب حیاتمنخواهد داد از مردن نجاتم
پدر بگشاد راهش در هدایتبه پیش او فرو گفت این حکایت
سکندر در کتابی دید یک روزکه هست آب حیات آبی دلفروز
یکی کَشتی شکست و هفتصد تندرآب افتاد و باقی ماند یک زن
بزرگی گفت پر شوقست جانمکه شد عمری که من دربندِ آنم
رفیقی گفت با من کان فلانیحلالی میخورد قوت جهانی
نشسته بود روزی پیرِ اصحابز پنداری و شهرة پیشِ محراب
به حربی رفت فاروق و ظفر یافتوزآن کفّار هر کس را که دریافت
یکی پرسید ازان گستاخ درگاهکه هان چیست آرزوی تو درین راه
جوانی سرو بالا بود چون ماهز مهر او جهانی گشته گمراه
چنین گفتهست مجنون آن یگانهکه یک تن داد دادم در زمانه
بدام افتاد روباهی سحرگاهبروبه بازی اندیشید در راه
مگر سلطان دین محمود یک روزایاز خویش را گفت ای دلفروز
محمد ابن عیسی کز لطیفهسبق بُرد از ندیمان خلیفه
بر دیوانهٔ محمود بنشستنهاد او چشم برهم، شاه بشکست
گلیمی بود آن شوریده جان رابمردی داد تا بفروشد آن را
یکی عورت طواف خانه میکردنظر افکند بر رویش یکی مرد
مهستی دبیر آن پاک جوهرمقرَّب بود پیش تختِ سنجر
مگر یک روز محمود عدوبندپسر را گفت کای داننده فرزند
بکوئی می فرو شد عیسی پاکجهودانش بسی دشنام بی باک
مگر شد ناگهی دزدی گرفتارز گرد راه بردندش سوی دار
یکی دیوانه چوبی بر نشستهبتگ میشد چو اسپی تنگ بسته
سپهداری برای کوتوالیبجائی قلعهٔ میکرد عالی
مگر محمود میشد بامدادیکسی آمد وزو میخواست دادی