دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
درآمد پنچمین فرزندِ هشیارپدر راگفت کای دریای اسرار
پدر گفتش چرا ملکت بکارستکه گر دستت دهد ناپایدارست
مگر محمود میشد در شکاریجداماند او ز لشکر برکناری
مگر میرفت شیخی کاردیدهبره در دید طاقی برکشیده
بسنجر گفت غزّالی که ای شاهبرون نیست از دو حالِ تو درین راه
مگر محمود میشد با سپاهیز هامون تا بگردون پایگاهی
مگر میرفت محمود جهانداربره درگازری را دید در کار
حکیمی دید ذوالقرنین در راهبذوالقرنین گفت آن مردِ درگاه
جهان را پادشاهی پاکدین بودکه مُلک عالَمش زیرِ نگین بود
نشسته بود ابراهیمِ ادهمپس و پیشش غلامان دست بر هم
مگر محمود میشد با سپاهیرسیدش پیش درویشی براهی
مگر شد سنجر پاکیزه اوصافبخلوة پیشِ رکن الدینِ اکّاف
برای درمنه برخاست آن پاکدرمنه چون برون میکرد از خاک
مگر یک روز محمود نکو رویز لشکر اوفتاده بود یک سوی