دفتر شعر
۷ شعر در این دفتر
پسر گفتش که هرگز آدمی زادندیدم ز آرزوی ملک آزاد
پدر گفتش که ملک این جهانیکه ملکی است بی پاداشِ فانی
زُبَیده را ز هارون یک پسر بودکه در خلوت ز عالم بیخبر بود
مگر روزی گذر میکرد هارونرسید آنجایگه بهلولِ مجنون
سلیمان کوزهٔ میخواست روزیکه تا آبی خورد بی هیچ سوزی
شهی در خشم رفت از مردِ درویشبراندش با دلی پُر درد از پیش
جوانی را زنی دادند چون ماهکه عقل کس نبود از وصفش آگاه