دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
پسر گفتش بر محبوب و معیوبتو میدانی که ملکت هست مطلوب
پدر گفتش عزیزا چند گوئیز غفلت ملک فانی چند جوئی
چنین گفت آن امیر دردمندانکه نیست این بس عجب از گوسفندان
ز مرغ خانگی بازی برآشفتبمرغ خانگی آنگه چنین گفت
یکی بینندهٔ معروف بودیکه ارواحش همه مکشوف بودی
یکی پرسید آن شوریدهجان راکه چون میبینی این کار جهان را
یکی پرسید ازان دیوانه ساریکه ای دیوانه حق را چیست کاری
اُسامه گفت سیّد داد فرمانکه بوبکر و عمر را پیشِ من خوان
مگر پیری یکی دختر جوان خواستنیامد کار این با کارِ آن راست
شبی در خواب دید آن مردِ مشتاقکه بس گریانستی بوبکر ورّاق
چو بود آن شیخ سالی شصت هفتادز بعد آن مگر در نزع افتاد
مگر سُفیان ثوری چون جوان بودز کوژی قامتِ او چون کمان بود
یکی پیر معمّر بود در شامکه چون تورات میخواندی بهنگام