دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
پسر گفتش چو آن خاتم عزیزستبگو باری که سرّ آن چه چیزست
پدر بگشاد مُهر از حقّهٔ لعلدُر افشان گشت و کرد این قصّه را نقل
برای خاتم ملک سلیمانبَلُقیا رفت و با او بود عفّان
مگر یک روز میشد با سپاهیولی بر روی شادروان براهی
غلامی داشت مأمون خلیفهکزو مهمل نماندی یک لطیفه
چنین گفت اصمعی پیر یگانهکه یک شب در عرب گشتم روانه
چو یوسف را در افکندند در چاهدرآمد جبرئیل از سدره ناگاه
سرخسی بود پیری خالوش نامبسی بردی بسر با خضر ایّام
ز یحیی بن المعاذ آن شمعِ اسلامخطی آمد به سوی پیرِ بسطام
چنین گفتند جمعی هم دیاریز لفظ بوعلیّ رودباری
مگر محمود با اعزاز میشدبره مردی دوالک باز میشد
بصحرا رفت شیخ مهنه ناگاهگروهی گرم رَو را دید در راه
مگر یک روز مجنون فرصتی یافتبر لیلی نشستن رخصتی یافت