دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
ششم فرزند آمد دل پر اسرارز الماس زبان گشته گهربار
پدر گفتش که حرصت غالب آمددلت زان کیمیا را طالب آمد
عطا گفتهست آن مرد خراسانکه حیوانیست با صد کوه یکسان
مگر روح الله آن شمع دلفروزبه گورستان گذر میکرد یک روز
چنین گفتهست نوشروانِ عادلکه گر میری ز درویشی قاتل
چنین دادست صاحب شرع فتویکه هر کو یک سخن گوید ز دنیی
چنین گفتهست آن پاکیزه گوهرکه دینی دوست از سگ هست کمتر
چنین گفتهست عبّاسه که دنییچو مُرداریست در گلخن به معنی
چنین کردند اصحاب ولایتز لفظ جعفر صادق روایت
مگر یحیی معاذ آن مردِ محرمبراهی بر دهی بگذشت خرّم
یکی پرسید ازان دانای فتویکه چه بهتر بوَد از مالِ دنیی
یکی شه زادهٔ خورشید فر بودکه بینائی دو چشم پدر بود
نوشته در قصص اینم عیان بودکه ابرهیمِ پیغامبر چنان بود
پسر را گفت حلّاج نکوکاربچیزی نفس را مشغول میدار
چنین نقلست در توراة کان کسکه او غیبت کند، آنگاه ازان پس
بزرگی بود میگفت و شنود اوبسی گرد جهان گردیده بود او