دفتر شعر
۱۴ شعر در این دفتر
پسر گفتش که درویشی بسیاربسی باشد که آرد کافری بار
پدر گفتش که چون زر سایه افکندترا از گوهر و از پایه افکند
یکی شیخی نکو دل صاحب اسرارشبانگاهی برون آمد ببازار
بزرگی گفت از پیرانِ این راهکه تا بشناختم حق را، از آنگاه
زُبَیده بود در هودج نشستهبحج میرفت بر فالی خجسته
شنیدم پادشاهی یک زنی داشتکه آن زن شاه را چون دشمنی داشت
مگر از چشم زخم چشم اغیاربدرد چشم ایاز آمد گرفتار
سه بار آن کافر اندر آتش و خونبگردانید بر جرجیس گردون
مگر یک روز میشد یوسف پاکزلیخا را نشسته دید بر خاک
چنین گفتهست ابرهیم ادهمکه میرفتم بحج دلشاد و خرّم
شُعَیب از شوقِ حق ده سال بگریستازان پس چشم پوشیده همی زیست
چنین نقلست کز آحادِ امّتگروهی را کند بی بهره رحمت
مگر سلطان دین محمود پیروزایاز خویش را پرسید یک روز
مگر یک روز مجنون در نشاطینشسته بود در پیش رباطی