دفتر شعر
۱۶ شعر در این دفتر
به شاهی برو آفرین خواندندهمه مهتران گوهر افشاندند
چو یک چند بگذشت بر شاه روزفروزنده شد تاج گیتی فروز
به شبگیر شاپور یل برنشستهمی رفت جوشان کمانی به دست
ز خاور چو خورشید بنمود تاجگل زرد شد بر زمین رنگ ساج
چنان بد که یک روز با تاج و گنجهمی داشت از بودنی دل به رنج
چنین تا برآمد برین چندگاهبه ایران پراگنده گشته سپاه
چو بر زد سر از برج شیر آفتابببالید روز و بپالود خواب
ببود آن شب و خورد و گفت و شنیدسپیده چو از کوه سر بر کشید
چو پالیزبان گفت و موبد شنیدبه روشن روان مرد دانا بدید
بسی برنیامد برین روزگارکه شد مردم لشکری شش هزار
چو شب دامن روز اندر کشیددرفش خور آمد ز بالا پدید
عرضگاه و دیوان بیاراستندکلید در گنجها خواستند
یکی مرد بود از نژاد سرانهم از تخمهٔ نامور قیصران
برانوش چون پاسخ نامه دیدز شادی دل پاکتن بردمید
ز شاهیش بگذشت پنجاه سالکه اندر زمانه نبودش همال
ز شاپور زانگونه شد روزگارکه در باغ با گل ندیدند خار