دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
سخن گر برتر از عرش مجیدستفروتر پایهٔ شعر فریدست
بزرگی بر یکی مکتب گذر کردمگر ناگه بدو کودک نظر کرد
چنین گفتهست روزی حق پرستیکه او را بود در اسرار دستی
بپرسید از اویس آن پاک جانیکه میگویند سی سال آن فلانی
چو اسکندر ز دنیا رفت بیرونحکیمی گفت ای شاه همایون
چنین گفت آن یکی با خاک بیزیکه میآید شگفتم ازتو چیزی
بزرگی گفت ایّوب پیمبرکه چندین سال گشت از کِرم مضطر
یکی اعرابی آمد پیشِ مهترکنار خویش محکم کرده در بر
پیمبر گفت بس مفسد زنی بودکه در دین همچو گِل تر دامنی بود
مگر شبلی امام عالمافروزگذر میکرد در عرفات یک روز
چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطامبیاران گفت کای قوم نکوکام
به پیش کعبه ابراهیم ادهمبحق میگفت کای دارای عالم
یکی رندی میان داغ و دردیستاده بود بر دکان مردی
کنیزی داشت عبدالله مسعودکه صد گونه هنر بودیش موجود
در اوّل روز میشد بشرِ حافیز دُردی مست امّا جانش صافی