دفتر شعر
۹ شعر در این دفتر
تو دریا بین اگر چشم تو بیناستکه عالم نیست عالم کفک دریاست
چنین گفت آن عزیزی بادیانتکه تا حق عرضه دادست این امانت
بشب حلاج را دیدند در خواببریده سر بکف با جام جلاب
به ناموسی قوی میرفت آن شاهیکی را دید خوش بنشسته در راه
بپرسید از علی مردی دل افروزکه باشد در بهشت ای شیر حق روز
چنین گفت آن بزرگ برگزیدهکه جنت این زمان هست آفریده
سئوالی کرد زین شیوه یکی خاماز آن سلطان بر حق پیر بسطام
یکی مفلوج بودست و یکی کوراز آن هر دو یکی مفلس دگر عور
چو مُرد آن پیرمردِ پیرِ اصحابمگر آن شب مریدش دید در خواب