دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
حقیقت چیست پیشاندیش بودنز خود بگذشتن و با خویش بودن
سرای خود به غارت داد شاهیدرافتادند غارت را سپاهی
اسیری را به صد درد و ندامتبه دوزخ میبرند اندر قیامت
شنیدم من که شبلی با گروهیهمیشد در بیابان تا به کوهی
یکی پشه شکایت کرد از بادبه نزدیک سلیمان شد به فریاد
چنین گفت آن جوانمرد پگهخیزکه پیش از صبحدم در طاعت آویز
یکی کناس بیرون جست از کارمگر ره داشت بر دکان عطار
عزیزی بد که تا شد شصت سالههوای گوشت بودش یک نواله
بدان خربنده گفت آن پیر داناکه کارت چیست ای مرد توانا
کری بر ره بخفت از خردهدانیکه تا وقتی درآید کاروانی
شنودم حال بوالفشِّ چغانیکه گفتندش چرا خر مینرانی