دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
یکی دریای بیپایان نهادندوزان دریا رهی با جان گشادند
سبویی میستد رندی ز خمارکه این ساعت گرو بستان و بردار
یکی را دید آن دیوانهٔ دینکه تُرکی مرده را میکرد تلقین
شنود آن روستایی این سخن راستکه عنبر فضلهٔ گاوان دریاست
توکل کردهای کار اوفتادهبهجای آورد چل حج پیاده
یکی بر خُم نشست و خویش خم ساختکه اطلس بایدم با اسب و با ساخت