دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
عزیزا گر شوی از خواب بیدارخبر یابی ز شادیهای بسیار
حکیم هند سوی شهر چین شدبه قصر شاه ترکستان زمین شد
چنین گفتهست آن خورشید اسلامکه طالع شد ز برج خاک بسطام
سخن بشنو ز سلطان طریقتسپهسالارِ دین شاهِ حقیقت
چنین گفت آن بزرگِ کاردیدهکه بود او نیک و بد بسیار دیده
شنودم من که طوطی را اول درنهند آیینهای اندر برابر
برون شد ابلهی با شمع از دربدید از چرخ خورشید منور
چنین گفتهست شیخ مهنه یک روزکه یک تن بین جهان و دیده بردوز
سفالی را بیارایند زیبافرو پوشند او را شعر و دیبا
یکی شاگرد احول داشت استادمگر شاگرد را جایی فرستاد
یکی از بایزید این شیوه درخواستکه هرچیزی که پنهانست و پیداست
ز رب العزه اندر خواست داودکه حکمت چیست کآمد خلق موجود
مگر باز سپید شاه برخاستبشد تا خانهٔ آن پیرزن راست