دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
الا ای سر به غفلت در نهادهبه دنیا دین خود بر باد داده
یکی دیوانهای اِستاد در کویجهانی خلق میرفتند هر سوی
برِ محمود شد دیوانهای خوارکه هستم بر ایازت عاشقِ زار
غلامی با طبق میرفت خاموشطبق را سر بپوشیده به سرپوش
حکیمی را یکی زر در بدل زدحکیم اندر حق او این مثل زد
مگر میکرد درویشی نگاهیدرین دریای پر دُر الهی
شنودم من که غولی روستاییبه شهر آمد بدست بینوایی
چنین گفتهست آن پیر پر اسرارکه نه گم میشوی تو نه پدیدار
به منبر بر امامی نغز گفتارز هر نوعی سخن میگفت بسیار
شبی آن پیر زاری کرد بسیارکه یارب این حجاب از پیش بردار
چنین گفتهست آن دریای پر نورکه خاک او به خرقانست مستور
بر آن پیر زن شد مرد مهجورکه برگو سرگذشتی گفت هین دور
عزیزی گفت از عرش دل افروزخطاب آید بخاک تیر هر روز