دفتر شعر
۱۵ شعر در این دفتر
ترا در ره بسی ریگست ای دوستز یک یک ریگ بیرون آی از پوست
درآمد آن فقیر از خانقاهینهاده بر سر از ژنده کلاهی
بسگ گفتند زر داری سگ از ننگگهی فریاد میکرد و گهی جنگ
سؤالی کرد آن دیوانه شه راکه تو زر دوست داری یا گنه را
یکی پرسید از آن شوریده ایامکه تو چه دوست داری گفت دشنام
برِ دیوانهای بیدل شد آن شاهکه ای دیوانه از من حاجتی خواه!
شبی خفت آن گدایی در تنوریشهی را دید میشد در سموری
بگوش خود شنودستم ز هر کسکه موری را بسالی دانهٔ بس
شنودم من که موشی تیز دیدهز چنگ گربگان خون ریز دیده
به راهی بود چاهی بس خجستهرسن را در دو سر در دلو بسته
مگر آن گربه در بریانی آویختربود از سفره بریانی و بگریخت
حکایت کرد ما را نیک خواهیکه در راه بیابان بود چاهی
زنی بد پارسا، شویش سفر کردنه شویی و نه برگی داشت در خورد
من این نکته ز درویشی شنودمکه گفت اندر طواف کعبه بودم
به شهر ما بخیلی گشت بیمارکه نقدش بود پنجه بدره دینار