دفتر شعر
۱۳ شعر در این دفتر
ماییم که نیست غیر ما، اینْت کمال!مشغول جمال خویشتن، اینْت جمال!
چون ما به وجود خود هویدا باشیمچون ما به وجود خود هویدا باشیم
ما را باشی بهْ که هوا را باشیوین خلقِ ضعیفِ مبتلا را باشی
عمرت که میان جان و تن گرداندیا قطرهٔ تو دُرِّ عدن گرداند
با خویش همیشه عشقِ خود میبازیموز خویشتن و جمالِ خود مینازیم
از عالمِ بیچون به سکون باید شدخود را سوی خویش رهنمون باید شد
ماییم که جز درگهِ ما درگه نیستگرچه همه ماییم کسی آگه نیست
ای آن که بلی گوی الست از ماییدر هر دو جهان بلند و پست از مایی
آن چیز کزو عالم و آدم بینمدر هجده هزار عالم آن کم بینم
ماییم که با ما نبود هیچ رواچون هیچ نباشد نبود هیچ سزا
با اینهمه اختلاف و تمییز که هستماییم همه جز همه آن نیز که هست
بس سرکش را کز سر مویی کُشتمو آلوده نشد به خونِ کس انگشتم
گر هست دلی، ز عشق، دیوانه به استچه عشق کدام عشق افسانه به است