دفتر شعر
۲۳ شعر در این دفتر
دل خون شد و کس محرم این راز نیافتدر روی زمین هم نفسی باز نیافت
دل را همه عمر محرمی دست نداددلخسته برفت و مرهمی دست نداد
سرمایهٔ عالم درمی بیش نبودسر دفترِ هستی عدمی بیش نبود
دردا که درین سوز و گدازم کس نیستهمراه، درین راه درازم کس نیست
کو مستمعی تا سخنش برگویمواحوالِ دلِ ممتحنش برگویم
این سوز که خاست با که بتوانم گفتوین واقعه راست با که بتوانم گفت
چشم من دلخسته به هر انجمنیچون خویشتنی ندید بیخویشتنی
چندانکه به درد عشق میپویم مندر دردم و دردِ عشق میجویم من
آنکس که غمِ کهنه و نو میداندحالِ منِ سرگشته نکو میداند
کی باشد و کی که من مانم و اووین قصّه که کس نخواند من خوانم و او
آنکس که نه غم خوارگیم خواهد کرددیوانهٔ یکبارگیم خواهد کرد
در پای بلا فتادهام، چتوان کردسر رشته ز دست دادهام، چتوان کرد
دردا که ز درد ناکسی میمیرمدر مشغلهٔ مهوّسی میمیرم
پیوسته زبون روزگار آمدهامسرگشتهٔ چرخ بیقرار آمدهام
یک دم دل محنت کشم آسوده نشدتا خون دلم ز دیده پالوده نشد
ای آن که به کلّی دل و جان داده نهایدر ره، چو قلم، به فرق استاده نهای
هر دل که نه در زمانه روز افزون شدنتوان گفتن که حال آن دل چون شد
هر انجمنی، در انجمن ماندهانددایم تو و من در تو و من ماندهاند
قومی که زمین به یک زمان بگرفتنددل سوختگان را رگ جان بگرفتند
با قوّت پیل، مور میباید بودبا مُلک دو کون، عور میباید بود
با اهل، توان قصد معانی کردنبا نااهلان، خود چه توانی کردن؟
من توبهٔ عامی، به گناهی نخرمصد باغ چو خلدش، به گیاهی نخرم
هرکاو سخنی شنود یکبار از منبنشست به صدهزار تیمار از من