دفتر شعر
۱۷ شعر در این دفتر
چو شد پادشا بر جهان یزدگردسپه را ز دشت اندرآورد گرد
ز شاهیش بگذشت چون هفت سالهمه موبدان زو به رنج و وبال
چو بشنید زو این سخن یزدگردروان و خرد را برآورد گرد
جز از گوی و میدان نبودیش کارگهی زخم چوگان و گاهی شکار
دگر هفته با لشکری سرفرازبه نخچیرگه رفت با یوز و باز
پدر آرزو کرد بهرام راچه بهرام خورشید خودکام را
چنان بد که یک روز در بزمگاههمی بود بر پای در پیش شاه
وزان پس غم و شادی یزدگردچنان گشت بر پور چون باد ارد
بدو گفت موبد که ای شهریاربگشتی تو از راه پروردگار
چو در دخمه شد شهریار جهانز ایران برفتند گریان مهان
پس آگاهی آمد به بهرام گورکه از چرخ شد تخت را آب شور
چو ایرانیان آگهی یافتندیکایک سوی چاره بشتافتند
خود و شاه بهرام با رایزننشستند و گفتند بیانجمن
چنین گفت بهرام کای مهترانجهاندیده و سالخورده سران
چنین گفت بهرام کای مهترانجهاندیده و کارکرده سران
گذشت آن شب و بامداد پگاهبیامد نشست از بر گاه شاه
چو بهرام و خسرو به هامون شدندبر شیر با دل پر از خون شدند