دفتر شعر
۲۷ شعر در این دفتر
تا هیچ پراکنده توانی بودنحقّا که اگر بنده توانی بودن
تا تفرقه میبود به هر سوی از توبیزار بود فقر به صد روی از تو
ای مانده ز خویش در بلایی که مپرسهرگز نرسیدهای به جایی که مپرس
نه جان صفت رضای او میگیردنه دل طلب وفای او میگیرد
چون نیست کسی را سر مویی غم توجز تو که کند در دو جهان ماتم تو
شد از تو جهان بیرخ آن ماه سیاهگو شو که جهان سیاه گردد بیماه
بس رنج و بلا کاین دل آغشته کشیدکو رخت به گور پاک ناکشته کشید
هر چند که بیرون و درون خواهی دیدمشتی رگ و استخوان و خون خواهی دید
گر جان تو در پردهٔ دین خواهد بودبا دوست بهم پردهنشین خواهد بود
او را خواهی از زن و فرزند ببرمردانه همی ز خویش و پیوند ببر
گر میخواهی که باشدت خوش آنجااز تفرقه پاک رخت جان کش آنجا
با عشق، وجود خود برانداخته بهبا سوختگی چو شمع درساخته به
دیوانه اگر مقید زنجیرستسر تا سر کار او همه تقصیرست
تا چند ترا ز پرده بیش آوردندر هر نفسی تفرقه پیش آوردن
پیوستن تو به یک به یک بسیاریستبگسل که قبول خلق مشکل کاریست
آن را که بخود بر سر یک موی سر استمجهولی او مفرّحی معتبر است
شایستهٔ آن کمال مینتوان شدمستطمع هر محال مینتوان شد
هر لحظه هزار مشکلم پیوسته استهیچ است ز هرچه حاصلم پیوسته است
نابرده می عشق، قرارت ای دلچندین چه گرفتهست خمارت ای دل
بگذر ز خیال آن و این، کار اینستبگشا نظر جمال بین، کار اینست
گر میخواهی که وقت خودداری گوشرنجی که به تو رسد مرنج و مخروش
ای آن که تو یک نفس خوداندیش نییدر پیش همی روی و در پیش نیی
بی فکر دلی که هست خرّم دارشنقد دو جهان جمله مسلّم دارش
عمری که نه در حضور جان خواهد بودگر سود کنی بسی زیان خواهد بود