دفتر شعر
۱۸ شعر در این دفتر
تیرِ طلبِ عشق، روان، میاندازاز زه چه کنی فرو کمان میانداز
تا دولت برگشته چه خواهد کردنوین چاک دگر گشته چه خواهد کردن
تا کی باشم گِردِ جهان در تک و تازبر هیچ نه قطع میکنم شیب و فراز
بر دل گرهی بستم و بر جان باریو افتاد بر آن گره، گره بسیاری
هر چند نیم در ره او بر کارینومید نیم به هیچ وجهی باری
در اصل چو مقبول ونه مهمل بودمنه بوالعجب احوال و نه احول بودم
گر دست دهد به زندگانم مردنآسان باشد به یک زمانم مردن
گفتم که اگرچه هست کارم بنظاماز ترس تو میطپم چو مرغی در دام
جانا! نظری در دل درویشم کنیا چارهٔ جان چاره اندیشم کن
عمریست که شرح حال تو میگویمواندوه تو با خیال تو میگویم
جانا! نه نکو نه نانکو آمدهامدر یکتائی هزار تو آمدهام
نی از سر زلفت خبری میرسدمنی از لبِ لعلت شکری میرسدم
روزی که ز خود شوی توناچیز آخرتوحید رهاندت ز تمییز آخر
از عشق تو در جگر ندارم آبیچون بنشانم ز آتش دل تابی
گر تو سر موئی سر من داشتییچون موی مرا تافته بگذاشتیی
عشق تو که همچو آتشم میآیددر خورد دل رنجکشم میآید
عاشق به غم تو کار افتاده خوش استسرداده به باد و بی سر استاده خوش است
تا کی بی تو زاری پیوست کنمجان را ز شرابِ عشق تو مست کنم