دفتر شعر
۲۱ شعر در این دفتر
بر لب، خط فستقیش، پیوسته بماندو آن پسته دهان با جگری خسته بماند
ای مورچهٔ خط! بدمیدی آخربرگرد مهش خط کشیدی آخر
بی برگ گلش جامه قبا خواهم کردباری بنپرسی که چرا خواهم کرد
گفتم: دل من ببردی ای جادو وش!گفتا: چکنم تو دل ندادی خوش خوش
گفتم: ز خط تو بوی خون میآیدوز خطّ تو عقل در جنون میآید
گه در خط دلبران شیرین نگرمگه در خد و خال و زلفِ مشیکن نگرم
زین خط که لعل تو کنون میآرددل خود که بود که جان جنون میآرد
از تیرِ غمت بسی جگر دوختهایبر مشک خطت بسی جگر سوختهای
گفتی: «خطم از لبم جدا خواهد شدوین وعده که میدهم وفا خواهد شد»
ای زلفِ تو دامن قمر بگرفتهماه تو به مشک سر به سر بگرفته
یا رب چه خط است این که درآوردی توتادست به بیداد برآوردی تو
تا خط تو پشت بر قمر آوردستعقل از دل من روی به درآوردست
چون خط تو باعث گنه خواهد شدهر روز هزار دل ز ره خواهد شد
اندیشهٔ ابروی تو پیوسته مراستوز حلقهٔ زلفت دل بشکسته مراست
از پستهٔ تو سبزهٔ خط بر رسته استیا مغز ز پستهٔ تو بیرون جسته است
تا خط تو بر خون جگر میخوانمگوئی که غم دلم زبر میخوانم
آن پسته میان مغز چون افتادستیا آن خط فستقی کنون افتادست
دوش آمد و گفت: «آمدهام حور سرشتتاختم کنم ملکت حوران بهشت»
از خجلت خط، رخت اگر پر عرق استبر جملهٔ خوبان جهانت سبق است
از عشقِ خط تو سرنگون میگردموز خال تو در میان خون میگردم
خال تو که جاودان بدو بتوان دیدبر روی تو روی جان بدو بتوان دید