دفتر شعر
۱۱ شعر در این دفتر
گفتم که «ترا عقل مه تابان گفت»گفتا که «ز دیوانگی و نقصان گفت»
ای ماه! گشاده کن به وصلت گرهمتا من ز فرو بستگی غم برهم
ای عقل ز شوق تو فغان در بستهدر وصف تو دل از دل و جان در بسته
جانا چو برت حریر میبینم مندل در غم او اسیر میبینم من
من بی سر و سامان تو خواهم آمددر کیش تو قربان تو خواهم آمد
با روی تو ماه را محل نتوان یافتمثلت ز ابد تا به ازل نتوان یافت
جائی که چنان خطّ سیه رنگ آیدشک نیست که پای حسن در سنگ آید
نه دل به تمنای تو در بر گنجدنه عقل ز سودای تو در سر گنجد
ای عشق توام کار به جان آوردهسودای توام موی کشان آورده
وقت است که دل از دو جهان برگیریمصد گنج ز وصل تونهان برگیریم
بی روی تو مه راهِ تماشا نگرفتبی زلف تو شب پردهٔ سودا نگرفت