دفتر شعر
۲۸ شعر در این دفتر
یکی پیری مرا آواز میدادکه ای عطار از دست تو فریاد
مر او را در جهان بس عاشقانندکه بر وی هر زمان جانها فشانند
طریق فقر دان راه سلامتدر این ره باش ایمن از ملامت
چه شد منصور مأمور شریعتبمعنی دید اسرار حقیقت
ز حال قاضی و مفتی چه پرسیچو ایشان نیست اندر عرش و کرسی
بگویم با تو تا حق را که دیده استکدامین قطره در دریا رسیده است
مسلمانی بود راه شریعتنمیدانم شریعت از حقیقت
بگویم با تو سری ای سخندانازین عالم کجا خواهد شدن آن
بدان کانسان کامل انبیا بودولی بهتر ز جمله مصطفی بود
کسی از زهد و تقوی شد مسلمکه پشت پا زد او بر هر دو عالم
محمد چون ز پیش خلق برخاستامامت خلق عالم را ازو راست
تو ناجی را نمیدانی ز هالکنمیدانی درین ره کیست مالک
علوم دین بگویم با تو ای یارتو این اسرار از من گوش میدار
بگویم با تو از احوال گردونکه تا بینی بمعنی سر بیچون
تو لذات جهان و حشمتش دارحقیقت حشمت دنیا ست آزار
بگویم با او سر عدل ای دوستاگر دانی طریق عدل نیکوست
حقیقت بحر کل دریای نور استهمه جائی که آن مأوای نور است
ز حال نوح و کشتی بازگویمبه پیش عارفان این راز گویم
مسلّم گشت او را ملک و خاتمبفرمانش درآمد هر دو عالم
بگویم احتساب احوال با توسراسر باز گویم حال با تو
عوام الناس را احوال بسیارعوام الناس را اقوال بسیار
حقیقت اولیا خورشید راهندسراسر خلق عالم را پناهند
بود هادی دین بی شک پیمبرامام انس و جن خود هست حیدر
بتو این سر مشکل باز گویمز عشق و منزل او راز گویم