دفتر شعر
۱۲ شعر در این دفتر
چو کسری نشست از بر تخت عاجبه سر برنهاد آن دلافروز تاج
اگر شاه دیدی وگر زیردستوگر پاکدل مرد یزدانپرست
نگر خواب را بیهده نشمرییکی بهره دانی ز پیغمبری
چنین گفت موبد که بر تخت عاجچو کسری کسی نیز ننهاد تاج
چنین گفت پرمایه دهقان پیرسخن هرچ زو بشنوی یادگیر
چنین گفت موبد که یک روز شاهبه دیبای رومی بیاراست گاه
چنین گفت شاهوی بیداردلکه ای پیر دانای و بسیار دل
نگه کن که شادان برزین چه گفتبدانگه که بگشاد راز از نهفت
چنان بد که کسری بدان روزگاربرفت از مداین ز بهر شکار
شنیدم کجا کسری شهریاربه هرمز یکی نامه کرد استوار
یکی پیر بد پهلوانی سخنبه گفتار و کردار گشته کهن
چنین گوید از نامهٔ باستانز گفتار آن دانشی راستان