دفتر شعر
۱۰ شعر در این دفتر
بخندید تموز بر سرخ سیبهمیکرد با بار و برگش عتیب
یکی پیر بد مرزبان هریپسندیده و دیده از هر دری
بدانست هرمز که او دست خونبیازد همی زنده بیرهنمون
شب تیره چون چادر مشکبویبیفگند و خورشید بنمود روی
ز گفتار او شاد شد ساوه شاهبدو گفت مانا که اینست راه
چنین گفت پس با سپه ساوه شاهکه از جادوی اندر آرید راه
ستاره شمر گفت بهرام راکه در چارشنبه مزن گام را
برآشفت بهرام و شد شوخ چشمزگفتار پرموده آمد بخشم
ازان دشت بهرام یل بنگریدیکی کاخ پرمایه آمد پدید
چو گودرز و چون رستم پهلوانبکردند رنجه برین بر روان