دفتر شعر
۲۲ شعر در این دفتر
بلبلی از گلستان دور اوفتادوز غم گل سخت مهجور اوفتاد
ای سرو سردار خوبان جهانالامان از دست عشقت الامان
پس صبا این بیتها بر لوح دلنقش کرد و گفت خود را العجل
من نمیدانم چه نیکو دلبرمکز لطیفی در زر و در زیورم
چون صبا بشنید آن گفتار اوکرد تحسین بر چنان اشعار او
پیش از آن دم کاید ازمحبوب ذوققمری آمد با دل مدروح و شوق
گفت بلبل من دگر نایم بباغزانکه دارم دل ز جور او بداغ
ای چون من صد بنده و چاکر تراتا بکی باشم چنین غم خور ترا
نرم شد در عشق بلبل خاطرششفقتی بنمود طبع ماهرش
ای پر آتش داشته پیوسته دلهر شکایت کان ز ما داری بهل
چون بخوانی این غزل با او بگویانتظارت میکشم زوتر بپوی
گفت با بلبل که شادی کن کنونزانکه دولت مر ترا شد رهنمون
گفت بلبل و ای ازین جان باختنخویش را اندر بلا انداختن
باز برگفتار بلبل شد نسیمهمچو شبنم باز بر گل شد نسیم
هر دو با هم آمدند تا گلستانرفت و او را برد نزد دلستان
هر گلی کان بود بر شاخی بچیدبلبل بیچاره کان حالت بدید
سالها بودم ز عشق گل بدردبا دو چشم پر زخون و روی زرد
هی که را رنگی بود بی کر و فربیشکی هر کس برو دارد نظر
بلبل از باد صبا در بوستاننوحه میکردند بهر دوستان
آن شنیدی گفت پیری با پسرکای پسر از کاردنیا الحذر
یا الهی رحمت آور از کرمجمله را از لطف گردان محترم